خرید بک لینک
ترم دوم دانشگاه که بودم مامان جون حالش بد شد و افتاد

یادمه داشتم فیزیک هالیدی می خوندم..سخت بود درسای شریف ولی خوب باید می خوندم

که یک دفعه خانه و خانواده شرایطش 180 درجه تغییر کرد و ورق برگشت

آمبولانس امد و مامان جون را برد

سکته قلبی و مغزی

شش ماه هرروز از دانشگاه می رفتم بیمارستان ایرانمهر دیدن مامان جون

نه تنها من تمام خانواده ام

تا بیمارستان اعلام کرد که دیگر کاری از پیش نمی ره و مامان جون در کما هستند

یکی از اتاق های خانه مامان جون را کردیم مثل بیمارستان با تمام امکانات

4 سال تمام تا زمانی که من لیسانس گرفتم این زندگی گیاهی برای مامان جون ادامه یافت

4 سال مراقبت تمام خانواده از مامان جون و فشار روحی که همه ما متحمل شدیم

سال 86 بود که مامان جون به رحمت خدا رفتند. تا چند وقت فامیل با ما بودند که فراق مامان جون را راحت تر بتوانیم طاقت بیاریم

ولی کل این چهار سال برایمان همانند چهار هزار سال گذشت

سخت بود خیلی سخت

استثنایی بود

تجربه ای بود که مرا هنوزم که هنوزه به تفکر وا می داره

برچسب: سختی,کشیده,سختی,نهراسانید, نویسنده: نوید جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی