بعد از نماز یه خانمی شیرینی تعارف می کرد و زیر لب می گفت برای فاتحه است
از پله ها پایین آمدیم
بارون درشتی می اومد، ازین بارونا که هر یه دونش یه لیوان 250 میلی لیتری رو پر می کنه
به سمت قلهک رفتیم تا ستاد روحانی را ببینیم
یه ساختمون نوساز که همکفش را یه عالمه میز و صندلی چیده بودن
سه چهار تا عکس هاشمی هم به پنجره هاش زده بودن
رفتیم تو، چهار پنج تا آقا بودند توش، نمی دانم راجه چی صحبت می کردند، خیلی بحث داغی نبود، شاید فوتبالی یا حتی پیش پا افتاده تر از اون بود
منو که دیدند، یکیشون جا خورد، پاشد اومد جلو...
خیلی آروم پرسیدم : همین؟
سرشو خیلی کم به راست خم کرد
یک دیگه شون که ته ریش مشکی داشت، اومد تا جلوی در و صدای پخش موسیقی را زیاد تر کرد:
وطنم پاره تنم .......................
بعد اومدیم فاطیما، نیم کیلو گردوی خورشتی گرفتیم
یه پسر بچه هم با مامانش اومده بود کیک تولد بخره
دو مدل کیک داشت، روی یکیش با نون خامه ای تزئین شده بود و یکیش هم با باب اسفجی و پاتریک
مامانش که معلوم بود خودش از مدل نون خامه ای خوشش اومده، به شکل کاملا هدفدار از بچش می پرسید کدومو دوست داری، بچه هم مدام نشون میداد که هموم باب اسفنجی ولی نمی دونم، چرا مامانش نمی فهمید....
رفتم کارت کشیدم، گردوی خورشتی ار حساب کردیم و اومدیم