خرید بک لینک
یادمه کودک تر که بودم، گاهی میشستم پای بساط مامان جونم

مامان جونم خیلی مجسمه های قشنگی داشتند

یه مجسمه شکل اسب داشتند که مثل تیله از شیشه و رنگ درست شده بود، خیلی باشکوه بود، نمی دونم الانم که ببینم اینقدر در نظرم عالی باشه یا نه، ولی آن دوران آرزو بود که یکی شو داشته باشم

چند تا مجسمه داشتند که مثل سربازوطن بودند، اونا هم قشنگ بودند

یه عالمه هم مجسمه به شکل دختران ژاپنی داشتند که الان یکیش در طبقه میز تحریر منه

در این بین سه تا مجسمه خیلی خیلی قشنگ بودند، عالی و بی نظیر و بی همتا

با این حال دور گردنشان یه چیز زمخت قهوه ای بود، گردنبند نبود

چسبی بود که برای چسباندن سر مجسمه به تنش زده بودند

بی سلیقه نبودند ها

امکاناتشان در این حد بود

لابد مجسمه از دست بچه ای افتاده یا موقع جابه جایی شکسته و دلشان نیامده دور بیندازند و چسب کاری کردند

حیفشان آمده

ولی خوب مجسمه ها مثل اول نشدند

یه چیز بی قواره از آب درآمدند و هرچقدر تلاش می کنی وجه زیبایی آنها را در نظر بگیری، ناخوادآگاه چشم آدم به اون قهوه ای دور گردن میفته

مثل دل شکسته

آی امان از دل شکسته

که نمی دونم چرا هر کاری کنی مثل اولش نمیشه...

برچسب: تا توانی دلی بدست آور,تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد,تا توانی دلی بدست آور از کیست, نویسنده: نوید جلالی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 0:15

صفحه بندی